ذبيح الله صفا
1086
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
معاشران گره از زلف يار باز كنيد * شبى خوشست بدين قصّهاش دراز كنيد حضور خلوت انس است و دوستان جمعند * و ان يكاد بخوانيد و در فراز كنيد رباب و چنگ ببانگ بلند مىگويند * كه گوش هوش به پيغام اهل راز كنيد بجان دوست كه غم پرده بر شما ندرد * گر اعتماد بر الطاف كارساز كنيد ميان عاشق و معشوق فرق بسيارست * چو يار ناز نمايد شما نياز كنيد نخست موعظهء پير ميفروش اينست * كه از مصاحب ناجنس احتراز كنيد هرآنكسى كه درين حلقه نيست زنده بعشق * برو نمرده به فتواى من نماز كنيد وگر طلب كند انعامى از شما حافظ * حوالتش بلب يار دلنواز كنيد * * گر بُوَد عمر بميخانه رسم بار دگر * بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر خرّم آن روز كه با ديدهء گريان بروم * تا زنم آب دَرِ ميكده يك بار دگر معرفت نيست درين قوم خدا را سببى * تا برم گوهر خود را به خريدار دگر يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت * حاشَ لِلّه كه روم من ز پى يار دگر گر مساعد شودم دايرهء چرخ كبود * هم بدست آورمش باز بپرگار دگر عافيت مىطلبد خاطرم ار بگذارند * غمزهء شوخش و آن طرّهء طرّار دگر راز سربستهء ما بين كه بدستان گفتند * هرزمان با دف و نى بر سر بازار دگر هردم از درد بنالم كه فلك هرساعت * كُنَدم قصد دل زار بآزار دگر باز گويم نه درين واقعه حافظ تنهاست * غرقه گشتند درين باديه بسيار دگر * * دلم رميدهء لولى وشيست شورانگيز * دروغ وعده و قَتّال وضع و رنگآميز فداى پيرهن چاك ماهرويان باد * هزار جامهء تقوى و خرقهء پرهيز خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد * كه تا ز خال تو خاكم شود عبيرآميز فرشته عشق نداند كه چيست اى ساقى * بخواه جام و گلابى به خاك آدم ريز